تبليغاتX
The Boy Who Lives at Hogwarts


The Boy Who Lives at Hogwarts

I open at the close

سر آغاز کلام یک سلام ؛

سلامی به همه ی همراهان این وب ، سلامی به داغی طرفداری دو آتیشه ی طرفداران کتاب های فانتزی !

حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک !

ببخشید که مدتی طولانی آپی نکردم ! آپ امروزمم آخرین آپمه تو این وب !

فکر نکنم تا مدت های مدیدی بتونم آپی بکنم ! آخه این اواخر سرم بسی شلوغ شده است !

مگه درس و المپیاد و .... اجازه ی نت میدن ؟؟

ولی سعی میکنم هفته ای یه بار بیام نت !

پس اگه آپ کردین مفتخرمون کنید با اطلاع دادنتون ! نظری هم بدین بد نیست !

من این وبو حذف نمیکنم ؛ اما اگه شما ها دوست دارین که پیوند های وبتون همگی آپ تو دیت باشن ،

از پیونداتون حذفم کنید ! امیدوارم که یه روزی برگردم....

اگه کسی رو تو این مدت با نظرام و یا با نوشته هام رنجوندم و باعث دلخوریش شدم پوزش میخوام ؛

حلالم کنید .....

از همه ی دوستان : شاهین ، عرفان ، مصطفی ، سوینی ، افشین ، احسان ، پرنس تاریکی و

یاسمن خانم ، سحر خانم ، طوبی خانم ، فرناز خانم ، اطلسی خانم ، آبجی آرین (!) ،

کورتنی و تنها و .... کسانی که شاید از قلم افتادن ممنونم که ما رو همراهی کردن و 

با نظراتشون ما رو همی خوشحال میکردن !

هر آغازی یه پایانی داره ؛

اینم پایان آغاز من !

HELLO IS THE LAST PAGE OF MY LIFE !

‌سلام ، آخرین صفحه ی زندگی من است !

خداحافظ همگی .....

پ.ن : راستی هری پاتریاش آهنگ وبمو گوش بدن !! آهنگ هری پاتر و سنگ جادو !!

 

 

 

آپ نخست  :

شما دو انتخاب دارید !!

هر روز شما این انتخاب را دارید که :

                             از زندگی خود لذت ببرید

                             و یا از آن متنفر باشید.

طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست

و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.

بنابراین،

              اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

 

                            لطفا اين داستان را مطالعه و بياد داشته باشيد :

 

جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.

هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند،

معمولا پاسخ می دهد:

”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

هنگامی که او محل کارش را تغییرمی دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک

می کنند. تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

چرا؟

برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.

اگر کارمندی روز بدی داشته باشد ، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به 

جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد،

بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم :

من نمی فهمم ! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟

جری پاسخ داد ،  ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم

                                                   به خودم می گویم ، امروز دو انتخاب دارم.

می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا  می توانم حالت روحی بد را برگزینم.

من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم .

هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد ، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم

یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم.

هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید ، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم

و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.
                              

من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.

 

من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“

جری گفت ” همینطور است“

” کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار 

می گذارید ، هر موقعیتی ، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.

شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.

شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.

شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.

این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“

چند سال بعد،

من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد

او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.

و بعد ؟؟؟

صبح هنگام ، او با سه مرد سارق روبرو شد آنها چه می خواستند؟

درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید

و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک  کردند.

خوشبختانه ، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.

پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد

در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.

هنگامی که از او پرسیدم که چطور است؟

پاسخ داد ، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو  می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی ؟“

من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد

در فکرت چه می گذشت؟

جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“

”بعد ، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم

 که دو انتخاب دارم:

می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“

پرسیدم : ”نترسیده بودی“

جری ادامه داد ، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.

اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس  می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها  وضعیت را

می دیدم، واقعا ترسیده بودم.

من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“

”می دانستم که باید کاری کنم“

پرسیدم ”چکار کردی ؟ “

جری گفت ”خوب ، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید

آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه ؟ “

من پاسخ دادم ”بله“

دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.

یک نفس عمیق کشیدم

و پاسخ دادم ” گلوله“

درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:

من انتخاب کردم که زنده بمانم . لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند

من از او آموختم که :

هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید.

طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده

و یا از شما بگیرد ؛ بنابراین :

 اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

 

 

 

 

آپ دویم :

اصلا مسئله چيست ؟؟

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد ، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها

دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند.

جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.

براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند.

تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري

طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت ، زير آب كار مي‌كرد ،

روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند:

                                    آنها از مداد استفاده كردند! فقط همين!!!

 

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.

پس تعريف درست مسئله راه حل بهتري را در پي خواهد داشت ،

آيا مسئله نوشتن در فضا بود ؟  يا نوشتن در فضا با خودكار ؟؟!

 

 آپ سوم :

و در آخر نیز آنچه می ماند فکر هری در ذهن ما تخیلیاست !

Click to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size image

و اینم آخر کار ....

Click to view full size image

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:34 توسط yahya ghanbari| |

سلامی به گرمی روز های تابستان به شما دوستان و همراهان عزیز :

مدارسم تعطیل شد ، از این به بعد هفته به هفته می آپیم !!!!!

این آپ شامل دو  قسمته ، امیدوارم لذت ببرید :

 

 آپ اول : داستانی از ادیسون

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش

را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد ...

اين آزمايشگاه ، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه

سازي و ورود به بازار شود .

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند ، آزمايشگاه

پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای

جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است !

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود ...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف

شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه

روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند !!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر

مي برد .  

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت : پسر تو اينجايي ؟

مي بيني چقدر زيباست ؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني ؟!! حيرت آور است !!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است !

واي ! خداي من ، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد . كمتر كسي

در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم ؟!!  

پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت

مي كني ؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي ؟!            

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در

اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد !

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار نيست ! به شعله

هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت !!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از

بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس

از آن واقعه اختراع کرد ...

 

 آپ دویم : داستانی زيبا از پائولوکوئيليو

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .

وقتي مُرد همه ميگفتند به بهشت رفته است .

آدم مهرباني مثل او حتماً به بهشت ميرفت .

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود .

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد .

دختري كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به

دوزخ فرستاد .در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نميخواهد ،

هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند .

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :

اين كار شما تروريسم خالص است !

پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است ، پرسيد : چه شده ؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را

به هم زده . از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش ميدهد ...

در چشم هايشان نگاه مي كند ...

به درد و دلشان ميرسد .

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو ميكنند ...

هم را در آغوش ميكشند و ميبوسند .

دوزخ جاي اين كارها نيست !!

لطفاً اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت :

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي ، خود شيطان تو را به بهشت

بازگرداند ...

 پ.ن : متاسفانه عکس های هری پاتر لود نشد ، اما ایراد نداره برای پست بعدی میزارمشون ، موفق باشید ، فعلا بای  

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط yahya ghanbari| |

سلامی به گرمی قطب جنوب ( عجب پارادوکسی ) به شما دوستان گرانقدر ،

ایام فاطمیه بر شما تسلیت باد . ما رو تو این ایام فراموش نکنیدا !!! امروز یه اصلی رو میخوام بهتون

معرفی کنم که مطمئنم همتون بلدید و این آپ فقط موجب احیای دوباره اون مطلب تو ذهنتون میشه ،

موفق باشید ، فعلا بای

 

اصل 90/10 را کشف کنید                                                   نویسنده: استفن کاوی

 


این اصل ، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد (یا حداقل، روش شما در عکس‌العمل به مسائل را متحول

خواهد کرد) این اصل چیست؟

10% از زندگی، آن چیزی است که برای ما اتفاق می‌افتد.

... و 90% از زندگی را خود شما با واکنش‌هایتان به امور تعیین می‌کنید.

این یعنی چه؟  

یعنی ما واقعا بر 10% از اتفاقاتی که برایمان می‌افتد هیچ کنترلی نداریم .

ما نمی‌توانیم ماشین در حال سقوطی را از سقوط کردن بازداریم .

هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمان‌بندی‌های ما را به هم بریزد .

یک راننده دیگر ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند .

ما بر این 10% هیچ کنترلی نداریم .

اما، 90% دیگر، فرق دارند .  

90% بقیه را «شما» تعیین می‌کنید .  

چگونه ؟

با عکس‌العمل‌هایتان

چراغ خطر را شما کنترل نمی‌کنید.

اما ، شما می‌توانید واکنش خود را به آن کنترل کنید.

اجازه ندهید مردم شما را احمق فرض کنند .

«شما» می‌توانید واکنش‌های خود را کنترل نمایید .  

اجازه بدهید مثالی بزنم ...

شما با خانواده‌تان در حال صرف صبحانه هستید. دست دخترتان به فنجان قهوه می‌خورد و فنجان روی

لباس کار شما می‌ریزد .

شما روی این اتفاق، هیچ کنترلی ندارید .

بعد چه اتفاقی می‌افتد ؟ این ، با واکنش شما تعیین می‌شود .

شما فریاد می‌زنید . دخترتان را به خاطر ریختن قهوه ، با خشونت سرزنش می‌کنید . او شروع به گریه

می‌کند. بعد از سرزنش دختر ، رو به همسرتان کرده و او را به خاطر گذاشتن فنجان نزدیک لبه میز

مواخذه می‌کنید . و یک درگیری لفظی پیش می‌آید. با عصبانیت، به طبقه بالا رفته و لباستان را عوض

می‌کنید. به طبقه پایین برگشته ، و دخترتان را می‌بینید که در حالیکه گریه می‌کند ،

مشغول تمام کردن صبحانه‌اش است تا برای رفتن به مدرسه حاضر شود . او از سرویس مدرسه هم جا

می‌ماند . همسرتان رفته، چون باید زودتر سر کارش می‌رسید. شما به سوی ماشین می‌دوید تا سریع‌تر

دخترتان را به مدرسه برسانید.

چون دیر شده، با سرعت 70 کیلومتر در ساعت، در جایی که حداکثر سرعت مجاز، 50 کیلومتر بر ساعت

است می‌رانید. با 15 دقیقه تاخیر و پرداخت 60 دلار جریمه ، به مدرسه می‌رسید .

دختر شما، بدون خداحافظی ، پیاده شده و به طرف ساختمان مدرسه می‌رود .

پس از رسیدن به محل کار، و با 20 دقیقه تاخیر، متوجه می‌شوید که کیفتان را جا گذاشته‌اید.

امروز بسیار بد شروع شد. این‌طور که پیش می‌رود، به نظر می‌رسد بدتروبدتر شود .

به هرحال منتظر می‌مانید تا به خانه برسید. و به خانه که می‌رسید، متوجه اشکالی در رابطه همسر و

دخترتان با خود می‌شوید.  

چرا ؟

به خاطر رفتاری که صبح انجام دادید. چرا شما چنین روز بدی داشتید ؟

الف) آیا قهوه باعث شد ؟

ب) آیا دختر کوچک باعث شد ؟

ج) آیا پلیس باعث شد ؟

د) آیا «شما» باعث شدید ؟ 

جواب، گزینه « د » است .

شما هیچ کنترلی بر اتفاقی که برای فنجان قهوه افتاد نداشتید .

اما چگونگی واکنش شما در آن 5 ثانیه باعث پدید آمدن آن روز بد شد .

این چیزی است که آن روز، می‌توانست و می‌باید اتفاق می‌افتاد :

قهوه روی لباس شما می‌ریزد . دخترتان بغض می‌کند.

شما به ملایمت می‌گویید :

« اشکالی نداره عزیزم ، فقط از این به بعد بیشتر دقت کن »  

سریع ، یک حوله برمی‌دارید و به اتاق بالا می‌روید ، لباستان را عوض می‌کنید.

کیفتان را برمی‌دارید ، می‌روید طبقه پایین . از پشت پنجره ، دخترتان را می‌بینید

که سوار سرویس مدرسه‌اش می‌شود .

او برمی‌گردد و برای شما دست تکان می‌دهد .

شما 5 دقیقه زودتر ، با سلامی شادمانه به همکاران ، از راه می‌رسید.

تفاوت را احساس می‌کنید ؟

دو سناریوی متفاوت

هر دو با یک شروع

و هر کدام ، با پایانی متفاوت

چرا ؟

به خاطر نوع واکنش شما .

شما، واقعا بیش از 10% بر چیزی که

در زندگی‌تان اتفاق افتاد، کنترل نداشتید.

90% بقیه، با واکنش شما مشخص شده است.

در اینجا چند روش برای به کار بستن اصل 90/10 را می‌آوریم :

1 )    اگر کسی، علیه شما چیزی گفت،

        مانع نشوید .

        اجازه بدهید آتش حملاتش خاموش شود .

        شما نبایداجازه بدهید که نظرات منفی

        روی شما تاثیر بگذارد .

        و بهترین عکس‌العمل را انجام دهید تا روزتان خراب نشود .

        یک عکس‌العمل اشتباه ، ممکن است منجر به ازدست دادن یک دوست ،

        اخراج شدن ، یا به شدت عصبی‌شدن شود .  

2 ) اگر کسی در ترافیک راه شما را ببندد ، عکس‌العمل شما چیست ؟

             آیا تعادلتان را از دست می‌دهید ؟

             یا به فرمان می‌کوبید ؟ ( یکی از دوستان خود من ، فرمانش به همین خاطر کج شده بود )

             آیا ناسزا می‌گویید ؟ یا آمپر می‌چسبانید ؟

            چه کسی نگران است اگر شما 10 ثانیه دیرتر به سر کار برسید ؟

            چرا اجازه می‌دهید ماشین‌های دیگر باعث شوند رانندگی شما خراب شود ؟

            اصل 90/10 را به خاطر بیاورید،

            و اصلا نگران نباشید.

3 ) به شما گفته‌اند که شغلتان را از دست خواهید داد .

           چرا آزرده و بی‌خواب شده‌اید ؟

           این مشکل حل خواهد شد.

          این انرژی و وقتی که صرف نگرانی می‌کنید را

          صرف یافتن یک کار جدید کنید.

 4 ) هواپیما تاخیر دارد. و این باعث می‌شود که زمانبندی امروز شما فشرده‌تر شود .  

چرا ناراحتی خود را سرِ خدمه پرواز خالی می‌کنید ؟

او بر آنچه پیش می‌آید، کنترلی ندارد.

از زمانتان برای مطالعه، یا شناختن بقیه مسافران استفاده کنید. چرا عصبانیت ؟

این کار، وضع را خراب‌تر خواهد کرد.  

اکنون شما اصل 90/10 را می‌دانید. آن را به کار بگیرید تا از نتایج آن شگفت‌زده شوید.

                                              امتحان آن ضرری ندارد.

اصل 90/10 فوق‌العاده است.

افراد اندکی این اصل را می‌دانند و آن را به کار می‌گیرند.

نتیجه ؟  

خودتان آن را به چشم خواهید دید! میلیون‌ها انسان از مهار نکردن استرس ،  بلایا ، مسائل و سردرد

رنج می‌برند . همه ما باید اصل 90/10 را درک کرده، و آن را به کار ببریم.

آن اصل می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد !

... از آن لذت ببرید ...

فقط نیروی اراده لازم است تا خود را مجاب کنیم 

و تمرین بیشتری داشته باشیم .

به طور قطع ، هر کاری که ما انجام می‌دهیم، بخشیدن ، صحبت کردن ، یا حتی فکر کردن ،

مانند بومرنگ هستند . آنها به سوی ما بازمی‌گردند...

اگر می‌خواهیم چیزی دریافت کنیم، می‌بایست اول یاد بگیریم که ببخشیم...

ممکن است با دستان خالی از دنیا برویم،

اما قلب ما از عشق لبریز خواهد بود...

و کسانی که عاشق زندگی هستند نیز،

این احساس در قلبشان حک شده است.

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:55 توسط yahya ghanbari| |

شارپلس 308

سلامی به بزرگی کهکشان راه شیری ( البته عکس بالا یه سحابی هستش، اشتباه نشه !!!!) به شما دوستان عزیز ، خوبید ؟؟؟

ببخشید که بعد از مدتی طولانی آپیدم ؛ آخه آخرین آپم ۱۳ فروردین بود . از اسمش معلومه ، ۱۳ نحسه!!!!! شاید این اولین و آخرین پستم تو این ماه بشه ، به هر حال با آپای قشنگی اومدم ، امیدوارم خوشتون بیاد :

لحظه‌ی احتضار

کسی اکنون در جايی از جهان می گريد
بی دليل در جهان می گريد
برای من می گريد

کسی اکنون در جايی از شب می خندد
بی دليل در شب می خندد
به من پوزخند می زند

کسی اکنون در جايی از جهان می رود
بی دليل در جهان می رود
از من می رود

کسی اکنون در جايی از جهان می ميرد
بی دليل در جهان می ميرد
به من می نگرد

آپ دویم :

شاد کن جان من که غمگين است
رحم کن بر دلم که مسکين است

روز اول که ديدمت گفتم
آنکه روز من سياه کند اين است

گه گه ياد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شيرين است

بي‌رخ تو دين من همه کفر است
با رخ تو کفر من همه دين است

نمیدونم شاعرش کیه ولی شعرش به نظرم خیلی قشنگه !!!

آپ سوبم :

و اما آپی کاملا هری پاتری ( به دلیل استقبال دوستان هری پاتریست) ، عکس های هری پاتر ۷ ، صحنه عروسی بیل و فلور و بعد از آن :

 

Click to view full size image

و اما دو عکس از هری پاتر ۶ : 

اگه شد عکس های بیشتری میزارم ،تا آینده ای نه چندان دور ، فعلا بای

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط yahya ghanbari| |

سلام ، حالتون خوبه ؟؟

پس از اندی اومدم ، البته با دو تا پست قشنگ . امیدوارم خوشتون بیاد .

راه های نرفته :

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما

منظور من فردایی نیست که نیومده ، من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته... و تمام شده...

روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.

و میخواستیم کارهای مفید کنیم... اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ... به جایی که میخواستیم

برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .

اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای

خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...

و اینطور بود که بزرگ شدیم .

بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام

میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .

بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع

کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...

و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران ! اما یادمون رفت

که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..." 
 
و اینطور می شه که آدم برای گذشته (فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به

خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست!

فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل

افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
 
راهی فردا که در پیش داریم ، راه نرفته ماست ، پس آن را درست بپیماییم.

برگرفته از راه نرفته

 عکس های جدید هری پاتر و شاهزاده دورگه :

و اما دومین مطلب . عکس ها جدید هری پاتر ۶ که هنوز هیچ وبی منتشرش نکرده ، حتی دیمنتور .

البته دیمنتور حق داره چون که تا ۱۵ تعطیله . برای کیفیت بالاتر راست کلیک کنید و روی گزینه

Open link in new window کلیک کنید .

خب دیگه ، تا آپ بعد بای بای

Click to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size image

Click to view full size imageClick to view full size imageClick to view full size image

 

 به در خواست یاسمن خانوم :

 

نمیدونم تا حالا آهنگ های این گروه tvxq  گوش دادین یا نه ؟ من فقط یه آهنگشونو گوش کردم و واقعا

لذت بردم . در حال حاضر رقابتی بین خوانندگان آسیایی بر پا شده ، به متن زیر توجه کنید :

این رقابت فعلا بین تمام خواننده های مطرح آسایی هستش.
 
اول دو تا دوتا با هم رقابت میکنن , میدونید tvxq با کدوم گروه افتاده ؟؟؟
 
bigbang !!!
 
انتخاب بین این دو تا خیلی سخته ولی به نظرم همه امیدشون به tvxq هستش .

 الان توی این لحظه تعداد رای ها :

tohoshinki : 5208  - همون tvxq

bigbang :5062

نزارید دیر شه , باید بجنبیم , به هر کی که از این گروه و خواننده های کره ای خوشش میاد , موضوع رو

بگید . اینا هم آدرسایی که نیاز دارید تو پستتون ذکر کنید ::

اول باید توی سایت کانال v عضو شید : http://www.channelv.com/

بعد از این که loggin کردید یه راست برید این تو:

http://www.channelv.com/rde/v/2199.htm

 رو tohoshinki  کلیک کنید و بعد تو صفحه ای که باز میشه , روی کلمه vote بغل tohoshinki ( میشه دومبن خط ) کلیک کنید . با هر یوزری فقط میشه یه بار رای داد ولی یه رای هم خودش یه رایه !!!

they need us !!!

Let's show our love to them!!

Let's support them!!!

اگر به  tvxq رای بدین اطرف خودم و یاسمن خانم ممنون میشم . 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:15 توسط yahya ghanbari| |


Design By : Night Skin