اولین پست با طعم تعطیلات
سلامی به گرمی روز های تابستان به شما دوستان و همراهان عزیز :
مدارسم تعطیل شد ، از این به بعد هفته به هفته می آپیم !!!!!![]()
این آپ شامل دو قسمته ، امیدوارم لذت ببرید :
آپ اول : داستانی از ادیسون

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش
را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد ...
اين آزمايشگاه ، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه
سازي و ورود به بازار شود .
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند ، آزمايشگاه
پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای
جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است !
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود ...
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف
شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه
روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند !!!
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر
مي برد .
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت : پسر تو اينجايي ؟
مي بيني چقدر زيباست ؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني ؟!! حيرت آور است !!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است !
واي ! خداي من ، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد . كمتر كسي
در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم ؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت
مي كني ؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي ؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در
اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد !
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار نيست ! به شعله
هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت !!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از
بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس
از آن واقعه اختراع کرد ...
آپ دویم : داستانی زيبا از پائولوکوئيليو

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .
وقتي مُرد همه ميگفتند به بهشت رفته است .
آدم مهرباني مثل او حتماً به بهشت ميرفت .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود .
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد .
دختري كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به
دوزخ فرستاد .در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نميخواهد ،
هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند .
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :
اين كار شما تروريسم خالص است !
پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است ، پرسيد : چه شده ؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را
به هم زده . از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش ميدهد ...
در چشم هايشان نگاه مي كند ...
به درد و دلشان ميرسد .
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو ميكنند ...
هم را در آغوش ميكشند و ميبوسند .
دوزخ جاي اين كارها نيست !!
لطفاً اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت :
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي ، خود شيطان تو را به بهشت
بازگرداند ...

































به نام آنکه هستی آفرید ؛